طراح برنامه و قالب ساز
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، بعد از تو عاشقی را بی معنا می دانم!
گفته بودم كه تو اولین و آخرینی ، ای سرآغازم من پایان را نمیخواهم!
می دانی كه چقدر دوستت دارم؟ بدان و باور داشته باش كه یك دنیا دوستت دارم!
این حرفهایم شعار نیست ، دل می گوید و من نیز حرف دلم را مینویسم!
بدون تو این دنیا را نمیخواهم ای دنیای من!
حالا كه آمدی و مرا عاشق خودت كردی ، رهایم نكن!
حالا كه این قلب مرا از عشقت شعله ور كردی ، آب سرد بر روی آن نریز و مرا
ناامید به فرداهایم نكن!
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باور داشته باش كه جز تو كسی را نمیخواهم!
تو را میخواهم و آن دستان مهربانت ، در كنار تو بودن را میخواهم و نگاه به آن چشمان زیبایت ، جدایی و نفرت را نمیخواهم!
بدون تو شوقی برای نفس كشیدن ندارم ، تو همنفس منی ، بی تو حسی برای تنها نفس كشیدن ندارم!
ستاره های آسمان شاهد دو چشم خیسم هستند ، دو چشمی كه از دلتنگی تو لحظه به لحظه خیس است ! بدون تو ستاره های آسمان باید به عزای چشمانم بنشینند!
بدون تو زیبایی های این دنیا را نمیخواهم ، دریا و نم نم باران را نمیخواهم !
دریا را میخواهم آن لحظه كه تو در كنارم باشی و دستت درون دستهایم باشد!
باران را آن لحظه میخواهم كه هر دو با هم خیس خیس بدون هیچ چتر و سرپناهی زیر آن قدم بزنیم! بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باورش سخت است اما ..........
من تنها تو را میخواهم.
نوشته شده توسط رسول زائری در تاریخ پنجشنبه 9 اسفند 1386

نوشته شده توسط رسول زائری در تاریخ جمعه 14 دی 1386
عروسی اقوام داماد میگن نون و پنیر و نعنا مادر عروس شد تنها، پدر عروس میشنوه وبلند میگه نون و پنیر و پونه پس من چوسم تو خونه؟
نوشته شده توسط رسول زائری در تاریخ جمعه 14 دی 1386
بانگاهت زدی آتیش به جونم چرا؟
حالا دیگه نمی خوای پیشت بمونم چرا؟
مگر من چه کرده بودم به تو ای بی وفا
که شکستی قلب زارمهربون مرا
گل باغ دلمو چرا پرپرمی کنی
منوگریه می ندازی چشامو ترمی کنی
بیا پیشم بمون با توگفتگودارم
مدتیه که بغض تنهایی روگلودارم
منو از خودت نرون باعث مرگ من نشو
آخه من جونو هزارتا آرزو دارم.
نوشته شده توسط رسول زائری در تاریخ پنجشنبه 29 آذر 1386

دوباره تنها شده ام،دوبازه دلم هوای تو را کرده است،
خودکارم را ازابرپرمی کنم وبرایت ازباران می نویسم.
به یاد شبی می افتم که تورا در میان شمع ها دیدم.
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو راکجا می توان دید؟
درآوازشباویزهای عاشق؟درچشمان یک آهوی مظطرب؟
در شاخه های یک مرجان قرمز؟درسلام دختر بچه ای که تازه نام
تورا یادگرفته است؟دلم می خواهدوقتی باغها بیدارند،برای تو نامه
بنویسم.وتو نامه هایم رابخوانی وجواب آنهارابه نشانی همه غریبان
جهان بفرستی.ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تومعنا کنم و
ازگوشه های افق برایت آوازبخوانم.
کاش می توانستم همیشه ازتوبنویسم.
می ترسم روزی نتوانم بنویسم ودفترهایم خالی بماندوحرفهای
ناگفته ام هرگزبدنیا نیایند.
می ترسم نتوانم بنویسم وکسی ادامه سرود قلبم را نشنود.
می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام درسکوتی محض بمیردو
تازه ترین شعرم به توهدیه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.
دوباره سایه حرفهای توکه روی دیوار روبرو می افتد.
دلم می خواهدهمه دیواره هر پنجره شوندومن تورا درمیان
چشهایم بنشانم.دوباره شب،دوباره یاد توکه این دل بی قرار نگه
داشته است.
دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،
ودوباره من ویه دنیا خاطره.....
نوشته شده توسط رسول زائری در تاریخ سه شنبه 27 آذر 1386
%d8%a7.jpg)
چشم درراهی که آخرین باربرای همیشه بدون خداحافظی
در آن پای گذاشتی ورفتی،دوخته بودم.
جاده ای که آغازش من بودم وپایانش خورشیدارغوانی رنگ.
جاده ایکه خط وسط آن جای پای طلایی تو بود.
امروزکه به آن جاده وخورشید می نگرم،دیروز بیادم می آید.
دیروزکه زمزمه کوچ سردادی ورفتی.
من این رفتنت راهرگزفراموش نخواهم کرد.
چراکه مرا تنهادرمیان غمهاوتاریکیهاوسختیهارهاکردی ورفتی.
راستی یادت هست چگونه رفتی؟مگر من چه کرده بودم.
آن روز من درطلب یک لقمه نان ازسفره عشقت،گداگانه
به خانه ات روی آورده بودم،
چراکه تورادرسخاوت عشق بیتامی دانستم.
ولی افسوس!دربرویم نگشودی.
خدایامگر من چه کردم که ازدست اودنیای دردم؟
من که همیشه طلوع رادرکوی توخیرمقدم می گفتم وغروب
راهم درکوی توبدرقه می کردم.
من که شهره شهرشدم،ولی توحتی روی مراندیدی.
من که باهرنازتوخودم رانیازمندترمی دیدم،
من که زندگی راباتومی خواستم،فقط باتو،
پس چرارفتی؟چراآنگونه رفتی؟
تورفتی وناراحتی ام بیش ازاین باشدکه چرارفتی،این
است که،چرا آنگونه،ناگهان وغریب وسردورویایی!
توروبه غروب ومن روبه تو.
توپشت به من ومن پشت به آرزوهای باتوبودن!
تو می رفتی ومرا می کشیدی.
من دست به دامان توبودم وتودست به سوی خورشید،
خورشیدی که روبه غروب بود.
ناگهان از دستم رهاشدی،یادستانم ازتورهاشد.
به هرحال جداشدیم.توازمن ومن ازیک دنیاامید.
من اشک می ریختم که برگردی،تومی خندیدی به من که
برگردم!من می سوختم وتو می سوزاندی.
من پریشان وپر ازدرد،توخندان وخون سرد می رفتی و
می رفتی.
چهره ات هنگام رفتن یادم هست،لبهایت خندان بود،
سینه ات مالا مال ازغرور،
قلبت ازسنگ وآواز خوان وشادان می رفتی ومی رفتی.
من زانوزده تسلیم عشق شدم،سرنوشت راباختم ودستهایم
را ازسوی توبازستاندم.
دیده به جاده ای دوخته بودم که به خورشید می رفت.
آغازش من بودم وپایانش خورشید ارغوانی رنگ،و
خط وسط جاده،جای پای طلایی تو بود.
تو رفتی آنقدرکه درانتهای جاده،
همراه خورشید غروب کردی ورفتی.....!
نوشته شده توسط رسول زائری در تاریخ جمعه 23 آذر 1386

نوشته شده توسط رسول زائری در تاریخ جمعه 23 آذر 1386
" آخرین مطالب ارسال شده "
-------------------------------------------------------------------